مردی با نوكرش، از دشت سرسبزی می گذشت تا به باغی برود. مرد دو عدد خیار به همراه داشت. یكی را به نوكرش داد و نوكر آن را با لذت خورد. خیار دیگر را خودش خواست بخورد اما همین كه نخستین تكه خیار را جوید، متوجه شد بسیار تلخ است. روبه نوكرش كرد و پرسید: خیاری كه تو خوردی هم تلخ بود؟ نوكر پاسخ داد: بله ارباب.
مرد تعجب كرد و پرسید: پس چرا آن را خوردی و حرفی هم نزدی؟
نوكر پاسخ داد: من سال هاست كه در خانه تو هستم و از سفره تو غذاهای خوشمزه بسیاری خوردم، بنابر این شرم دارم به خاطر یك خیار تلخ كه به من دادی، صدایم درآید.
مرد لحظه ای به فكر رفت: راستی كه تو بزرگتر از آن هستی كه نوكر كسی باشی. سپس مال زیادی به نوكر داد تا برای خودش كار كند و خانه و زندگی داشته باشد.
موضوعات مرتبط: داستان ، ،
برچسبها:













































